دخترساوه اي اتیش پاره

لطفا کامنت خصوصی نگذارید!

برنامه ای هست دوستان که ازطریق شماره بشه اسم وفامیل وادرس کسی رو پیداکرد؟

لطفا اگراطلاعاتی دارین راهنماییم کنید! 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت20:14توسط هانيه | |

 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬

آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم ..

آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي

 مي جود  . . . 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت21:21توسط هانيه | |

کسی را می‌خواهم، نمی‌یابمش

می‌سازمش روی تصویر تو

و تو با یک کلمه فرو می‌ریزی‌اش

تو هم کسی می‌خواهی، نمی‌یابیش

می‌سازی‌اش روی تصویر من

و من نیز با یک کلمه …

اصلا بیا چیز دیگری نسازیم

و تن به زیبایی ابهام بسپاریم

فراموش شویم در آن‌چه هست

روی چمن‌های هم دراز بکشیم

به نیلوفرهامان فرصت پیچش بدهیم

بگذار دست‌هایم در آغوش راز شناور شوند

رویای عشق در همین حوالی مبهم درد است شاید

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت2:29توسط هانيه | |


درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!

و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...

تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....

دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس.................
نمیــــفروشــــــــم​..!!!!

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت2:22توسط هانيه | |

ديدمت.امير


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت14:4توسط هانيه | |

بی خیالی...

همیشه نمی شود زد به بی خیالی


و گفت تنهـــــــــــا آمده ام ٬ تنهـــــــا می روم...


یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬‌کم میاوری ! ...


دل وامانده ات یکـــــــــــــ نفر را می خواهد .........!

باز دلتنگیها بی دعوت

به سراغم آمدند...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت2:2توسط هانيه | |

 

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

     در سكوتي تلخ

             دست سردم

              گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

           ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

             از باغ لبانت بوسه مي چيند

               مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

         بر حرير آرزوها

                       مي نويسم :

                        عشق من برگرد

 بي تو از دنيا گريزانم

         بي تو از اندوه می ميرم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت1:41توسط هانيه | |

حس می کنم حسی بهت ندارم

منو ببخش می خوام تنهات بذارم

چند وقته که دلم یه جای دیگست

حتی نگات دیگه واسم غریبست

به نبودنت عادت کردم

به نبودنم عادت کن

ببین حسو تو دستای سردم

خودت و منو راحت کن

اینه آخر قصه تلخ دو تا عاشق خیالی

نمی خوام دیگه روزای نحسو تو به یادم بیاری

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت11:47توسط هانيه | |